محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4256
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عليه و سلم براى چيزى فراهم آوردى كه نه ابو بكر و نه عمر براى آن فراهمشان نمى آوردند . » خالد گفت : « يكى به اين سفيه تعرض نمىكند . » راوى گويد : يكى از انصار ، از خاندان عمرو بن حزم سخن كرد و گفت : « اى پسر ابو تراب و حسين سفيه ، براى ولايتدار بر خويشتن حق و اطاعت قايل نيستى ؟ » زيد گفت : « اى قحطانى خاموش باش كه ما به كسى مانند تو پاسخ نمىدهيم . » گفت : « براى چه از من بيزارى ، به خدا من از تو بهترم ، پدرم از پدر تو بهتر است و مادرم از مادر تو بهتر است . » گويد : زيد بخنديد و گفت : « اى گروه قرشيان ، اين دين برفت ، آيا حرمت نيز برفت ؟ به خدا دين يك قوم مىرود ، اما حرمتها نمىرود . » گويد : عبد الله نوادهء عمر بن خطاب سخن كرد و گفت : « اى قحطانى ، به خدا دروغ گفتى كه به خدا او به شخص و پدر و مادر و ريشه از تو بهتر است » و سخنان بسيار در بارهء وى گفت . مرد قحطانى گفت : « اى ابن واقد ولمان كن . » ابن واقد مشتى ريگ برگرفت و به زمين كوفت ، آنگاه گفت : « به خدا اين را تحمل نخواهم كرد » و برخاست . گويد : زيد پيش هشام بن عبد الملك رفت . هشام به دو اجازهء ورود نمىداد . زيد نوشته پيش وى مىفرستاد و هر وقت نوشته اى مىفرستاد ، هشام زير آن مىنوشت : « پيش امير خويش باز گرد » و زيد مىگفت : « به خدا هرگز پيش خالد باز نمىگردم ، مالى نمىخواهم ، به مخاصمه آمدهام . » و عاقبت هشام از پس انتظار طولانى ، به دو اجازه داد . محمد بن عبد العزيز زهرى گويد : وقتى زيد بن على به نزد هشام بن عبد الملك